فتوبلاگ من

Saturday, September 30, 2006

ديروز دوربينم را دزد برد. كاري از دستم بر نمي آيد جز اين كه از دزد محترم تقاضا كنم با اعصاب من بازي نكند برود مثل بچه آدم بگذارد سر جايش. واضح است كه تا آقا (يا خانم) دزد دوربين را سر جايش نگذاشته است اين جا به روز نخواهد شد. ا
همين. ا

Wednesday, September 27, 2006


من امروز رفتم بانک ملی حسابم را چک کردم. چندرغازی ته حسابم بود. همه اش را برداشتم رفتم سر آزادی برای دوربینم باتری و شارژر خریدم. الآن کیفم کوک است. ی

Monday, September 25, 2006


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است

Saturday, September 23, 2006

من از روحانی کاروان خوشم نمی آمد. اسلامش بیشتر اسلام متشرعانه بود تا متعبدانه. من تابع حرف هایی که می زد نبودم اما برای بچه هایی که دغدغه ی دینی داشتند مشکل می تراشید. خیلی راحت از کلمه ی "حرام" استفاده می کرد. به جای آن که بگوید فلان کار اشکال دارد یا بهتر است انجام ندهید می گفت این کار "حرام" است. حمد و سوره را هم از تمام بچه ها پرسید و برایشان تیک زد که بلدند بخوانند. من برایش نخواندم. من هر وقت احساس کنم کسی می خواهد وارد حریم خصوصیم شود یا مرا وادار به کاری کند عکس العمل نشان می دهم. ی

توی عکس، انتقامم را از جناب مستطاب گرفته ام!ی


Friday, September 22, 2006

مدینه دور و بر مسجدالنبی